غياث الدين منصور دشتكي شيرازي

مقدمه 31

اشراق هياكل النور لكشف ظلمات شواكل الغرور

گفتم كه من مفهوم « انا » را درك مىنمايم . گفت كه مفهوم « انا » از اين حيثيت كه مفهوم « انا » است ، مانع از وقوع شركت نيست وتو خود دانسته‌اى كه جزئي از اين حيثيت كه جزئي است ، كلّىتر است وبراي « هذا » و « انا » و « نحن » و « هو » معاني معقولهء كلّيه هست به حسب مفهوم با قطع نظر از اشارهء جزئيه . گفتم : پس چگونه است ؟ گفت كه چون علم تو به ذات خودت به قوّه‌اى غير ذات نيست وتو مىدانى كه ذات خود را بالذات ادراك مىنمايى نه به غير ونه به اثر مطابق ونه به اثر غير مطابق . پس ذات تو عقل وعاقل ومعقول است . گفتم : از اين زيادتر بفرما . گفت كه تو ادراك بدن خود مىنمايى ؛ همان بدن كه در آن تصرّف مىكنى بر سبيل استمرار ؟ گفتم : بلى مىكنم . گفت : اين ادراك به حصول صورت شخص بدن است در ذات تو . گفتم : نه بلكه به حصول صفات كلّيه است . گفت كه تو بدن خاصّ خود را حركت مىدهى وآن را از اين حيثيت كه جزئي است مىشناسى ؛ وحصول صورت به واسطهء صفات كلّيه مانع از وقوع شركت نمىشود . پس نمىتواند شد كه ادراك آن صورت كلّيه ، ادراك اين بدن جزئي باشد به نحوى كه بر غير آن صدق نكند . پس فرمود كه تو در كتب ما خوانده‌اى كه تفكّر نفس به استخدام مفكّره است ومفكّره تفصيل وتركيب جزئيات مىنمايد وحدود وسطى را ترتيب مىدهد ؛ وتخيّله راهى به ادراك كلّيات ندارد . زيرا كه جسماني است . پس اگر نفس را بر